هنوز هم می بینمت ارام و ساکت روی تخت
هنوزهم درد خاموش چشمانت را می بینم
هر روز اول از همه سلام می کنم به تو
وبه خیال خود لبخند روی لب توی قاب عکست را جواب می پندارم
نگاهت می کنم عکست همانجاست که زمانی تختت بود
لبخندی بر لب دسته گل نرگس بر دست
در خانه بلند بلند حرف می زنم به خیال اینکه می شنوی
ولی بغض سخت می فشارد گلویم را
دلم تنگ است برایت
هنوز نبودت را باور ندارم
خانه هم باور ندارد
ان هم صدایت می کند بلند بلند
دیروز گوشواره هایم را نشانت دادم دیدی
باز در عکس لبخند می زدی برایت اواز می خوانم باز لبخند
چه سودایی دارد این لبخند توی قاب عکس با من
دیگر هراسی از سرما گرما و درد و تنهایی نداری
همه می گویند راحت شدی که رفتی
و من حس ریگی را دارم که ته رودخانه جا مانده
و حالا در نبودت می دانی چه می خواهم
یک سیل بند که توانایی نگه داشتن تمام اشکهایم را داشته باشد
و قولم را یادم هست
که همیشه باشم
و نگذارم یادت فراموش شود در دل
چراغ خانه را روشن می گذارم تا دلت نگیرد
و شبها با نگاه به عکست شب به خیرت را می گویم
ودر خیال می شنوم که باز می گویی
شب به خیر
شب و روزت به خیر
|
+| نوشته شده توسط
پوجا در شنبه پانزدهم دی 1386
|