تبليغاتX
پر سفید
چه کسی می گوید که خزان قاصده بی برگی هاست
 
سلام

اشناست

برای تمام لحظات که کوتاه بود

|+| نوشته شده توسط پوجا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 فردا
فردا

اسم جالبی ست

البته تکراریست و همیشه شنیدنی

و همیشه در انتظار مانندبرای او

باشد پس تا فردا 

|+| نوشته شده توسط پوجا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 
هیچی

وقتی همه چیز همینطوری

هیچی نباشه بهتره

 

|+| نوشته شده توسط پوجا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 برخیز
از این خواب اساطیری بر خیز

که صدای جرسی می اید

از درو دست ها بین

که ندا از امدن کسی می اید

خسته دلی بی کس و تنها

از ان دور ها بی رمق می اید

بین شانه های شکسته قامتی خمیده

رنجان و ملول از غم ان دور می اید

دیدگانش همه درد زبانش همه راز مگو

با دستانی بسته  بی ادعا می اید

همرهانش همه رفتن

 و او با همراهی باد می اید

برخیز

                         کسی می اید

 

|+| نوشته شده توسط پوجا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  |
 مادر

هنوز هم می بینمت ارام و ساکت روی تخت

هنوزهم درد خاموش چشمانت را می بینم

هر روز اول از همه سلام می کنم به تو

 وبه خیال خود لبخند روی لب توی قاب عکست را جواب می پندارم

نگاهت می کنم عکست همانجاست که زمانی تختت بود

لبخندی بر لب  دسته گل نرگس بر دست

در خانه بلند بلند حرف می زنم به خیال اینکه می شنوی

ولی بغض سخت می فشارد گلویم را

  دلم تنگ است برایت

هنوز نبودت را باور ندارم

خانه هم باور ندارد

ان هم صدایت می کند  بلند بلند

دیروز گوشواره هایم را نشانت دادم دیدی

باز در عکس لبخند می زدی برایت اواز می خوانم باز لبخند

چه سودایی دارد این لبخند توی قاب عکس با من

دیگر هراسی از سرما  گرما و درد و تنهایی نداری

همه می گویند راحت شدی که رفتی

و من حس ریگی را دارم که ته رودخانه جا مانده

و حالا در نبودت می دانی چه می خواهم

یک سیل بند که توانایی نگه داشتن تمام اشکهایم را داشته باشد

و قولم را یادم هست

که همیشه باشم

و نگذارم یادت فراموش شود در دل

چراغ خانه را روشن می گذارم تا دلت نگیرد

و شبها با نگاه به عکست شب به خیرت را می گویم

ودر خیال می شنوم که باز می گویی

شب به خیر

                 شب و روزت به خیر

|+| نوشته شده توسط پوجا در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 در راه است

یک نفر جا مانده

سر پیچ انجاست که همه میروندبه سوی افتاب

یک نفر جا مانده صبر کنید

نگهش دارید ان چرخ زمان

یک نفر جا مانده صبر کنید

می تواند بدود تا سر پیچ صبر کنید

می تواند برسد تا لب جوی صبر کنید

 جا مانده است از تمام لحظات

نگذارید که باز هم جا بماند از شما

می تواند برسد

نروید زود از دور  که باز هم جا بماند صبر کنید

می رسد صبر کنید

تا طلوع راهی نیست

جاده هموار است

کمی ارامتر پاهایش بی رمق گشته صبر کنید

صدای نفسهایش را باد می برد

لحظه ای درنگ تا شود هماهنگ با شما صبر کنید

نگذارید بماند تنها  نگذارید غبار جاده بماند بر دوش نگذارید وا بماند به خویش

نگذارید بریزد اشک

نگذارید افتاب را فراموش کند جاده را لعنت کند

صبر کنید

او هم شاید ارزو دارد در دل

در راه است

میرسد انوقت شاید تا سر پیچ دگر راهی نماند

صبر کنید میرسد اخر

|+| نوشته شده توسط پوجا در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386  |
 جای خالی شقایق

سالها گذراندم زیر یک سایه

سایه تک درخت تنهای خدا

توی یه دشت کبود زیر اون سایه دور

دشتی پر از جنب وجوش

که می گفتن بدونه اون زندگی معنا نمیشه

حالا که سایه دیگه کوتاه شده

دشت شقایق بی شقایق شده

خالی و سردو نمور

بدونه هیچ شرو شور

حالا بی شقایق هم زندگی معنا می شه

ادما مثل دشت شقایق خالی شدن

خالی از صدای خنده و شادی شدن

 بی نگاه چشماشون

 بی تبش شقایقه قلباشون

شقایق براشون به اندازه معنی یه گیاه شده

تک درخت تنها خدا توی دشتی بی شقابق حالا بی سایه شده

منتظره نگاه شقایق زیره سایش شده

اری بی شقایق زندگی پر معنی شده 

بی شقایق  

|+| نوشته شده توسط پوجا در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 وداع
پنجره تا صبح کوچه را می پاید

تا شب سایه اش را جمع کند

کسی پشت این تاریکی در حرکت است

و ردای بلندش روی سنگ فرشه شب کشیده میشود

چه کسی امشب فردا را نخواهد دید؟

حسرت وداع تا ابد روی لب چه کسی کاشته میشود؟

تاریکی وهم انگیز شدست

پرده ها هم نفس نمی کشن

باد نیز سکوت کرده

یک نفر دارد در سیاهی جدا می شود از هستی

دستانش را به وضوح پنجره می بیند

در دستان ناشناسیت

که صدای ردایش همه را خفه کرده

این خفهقان سنگین است

شب هم تاب ندارد

نفس زندگی تمام شد

فردا همه می فهمن

 چه کسی دیشب رفت و افتاب را ندید

همه می فهمن

|+| نوشته شده توسط پوجا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386  |
 مهمانی
سالهاکنار لاشه ای ارمیدم

دیدگان تهی از چشمانی را نگریستم

دم متعفنی را بو کردم

سردی استخوانی را لمس کردم

وارامش مرگ رادر زندگانی یافتم

که بی خبر مرده بودن

و من

مهمان نوازترین

تابوت هستیم

|+| نوشته شده توسط پوجا در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 
تا حالا فکر کردی مثل این ماشین های خطی شدی هی میری میای فایدهای هم نداره

حالاسره خط یا اخرش فرقی نمی کنه

فقط رفت و بر گشت مهمه

|+| نوشته شده توسط پوجا در شنبه دهم شهریور 1386  |
 
 
بالا